|
★*∴* فــقـط بــرای دل تــنــهـایــم *∴*★

من همیشه از اول قصه های مادر بزرگ می ترسیدم
و آخر هم به واقعیت می پیوست…
یکی بــــود…یکی نــــــبود…!!!

تنها بودن قدرت می خواهد ،
و این قدرت را کسی به من داد ،
که روزی می گفت تنهایت نمی گذارم…

دیدی که سخــــت نیســـــت
تنها بدون مــــــــــن ؟!!
دیدی صبح می شود
شب ها بدون مـــــــــن !!
این نبض زندگی بــــــــی وقفه می زند…
فرقی نمی کند
با مــــــن …بدون مــــــن…
دیــــــروز گر چه ســـــــخت
امروزم هم گذشت …!!!
طوری نمی شود
فردا بدون مــــــن...!!!

عشـــق تو
شـــوخی زیبــایی بود که خدا با مــن کرد…!
زیبــا بود
امــا
شــوخی بود….!!

چه سخت است،
تشییع عشق بر روی شانه های فراموشی ،
و دل سپردن به قبرستان جدایی ،
وقتی که میدانی پنج شنبه ای نیست ،
تا رهگذری ،
بر بی کسی ات فاتحه ای بخواند…

کوچ پرندگان به مــــن آموخت ،
وقتی هوای رابطه ســــرد است ،
باید رفتـــــــــ.....

یــک لبخنـــدم را بسته بندی کرده ام
برای روزی که اتفاقی تـــو را می بینم …
آنقدر تمـــــــــیز میخندم
که به خوشبختــــی ام حســــادت کنـــی …
و من در جیب هـــایــــم
دست های خالـــی ام را فریب دهـــم
که امن ترین جای دنیـــا را انتخاب کرده انــد …

برای تــــــو
برای چشم هایــت
برای مـــن
برای درد هایـــم
برای م + ا
برای این همه تنـــهایی
ای کــــاش خدا کاری کـــند…

تنهـــــایی
نام دیگر پاییــــــــــز است
هر چه عمیق تـــــــــر
برگریزان خاطره هــــــایت بیشتـــــــــــر …!

دیگر احتیــاط لازم نیستــــــ…
شکستنی ها شکست،
هرطور مایلیـــــد حمــــل کنیــــــد…!!!

یکرنگ که باشی،
زود چـشـمشان را میزنی،
خسته میشوند از رنگ تکراریت،
این روزها دوره ی رنگـیـن کمان هاست....

دیـــروز ، همیـــن حوالـــی
زلـــزله ای آمــد…
حـالا همـه حـالـمــ را می پـرسند !!!
بـی خـبـر از اینـ ـکـه ” مــن”
بـه ایـن لـرزیـدنـهـا
سالهـاسـتــ کـه عـادتـــ کـرده امـــ…
بـه لـرزشـهای شـدید شـانه هایـمــــ
و تـرکــــهای عمــیــق قــلــبــمـــ…
امـّـا هنـوز ” خـــوبــم !!! “

کاش می دانستم این سرنوشت را چه کسی برایم بافته…
آن وقت به او می گفتم:
یقه را آنقدر تنگ بافته ای که بغضهایم را نمیتوانم فرو ببرم…

میخواهم راحت باشم…
بی جسارت و بی خجالت..
در جواب چه خبرها؟
چشمانم را ببندم و بگویم..
ناخوشی…………
.jpg)
گاه آنقدر تنهایم که اسم کوچکم هم از یادم میرود…
بس که صدایم نمیزنند…

چرامیگویند “ها” علامت جمع است؟
“تن” را با “ها” جمع کنی خودت میمانی و خودت.
.jpg)
شیشه ی نازک احساس مرا دست نزن…
چندشم می شود از لکه انگشت دروغ…

چه بر سر ما آمد..؟
که «سلام»سادهترین واژه میان آدمها…
برایمان تبدیل به دشوارترین واژه شد…
چنان که برای بیانش..
باید به دنبال بهانه بگردیم…
فقط برای دلخوشی!
جیب تمام مکالمه امروزت را گشتم.
به دنبال یک دوستت دارم الکی.
نبود که نبود…

قصـــه من هنــوز تمــام نشـده …
نمیدانم چرا کـلاغـم زود به خـانه اش رِسیــد..!
.jpg)
خـــدایـــا
سرنوشت مرا خیر بنویس
تقدیری مبارک
تا هر چه را که تو دیر می خواهی زود نخواهم
و هر چه را که تو زود می خواهی دیر نخواهم...

قسم می خورم ....
دیگر حتی نامت را در اشعارم نخواهی دید ...
روی جلد دفتر شعرم بزرگ نوشته است :
" لعنت خـــــــدا بر پدر و مادر کسی که در این مکان آشغــال بریزد. "

به نام خدای تنهایی که
من و تو تنهاییم تنها نذاشت..
________
_________________
تن مرد و نامرد یکیست
زمان باید بگذرد
تا بدانی مرد کیست!
________
خالی تر از سکوتم ....
انبـوهــی از ترانـه
بــا یـاد صبـح روشـن... اما امیـد باطل
شب دائـمی ست انـگار ...
.............................
خسته ام
از پروژکتورهای روز و شب ،
از سکانس های تکراری زمین ،
خسته ام !
وقـتـے حـس میڪنم ...
جایــے در ایــטּ ڪره ے خاڪے . .
تــو نفـس میڪشـے و مـטּ ...
از هــماטּ نفـس هایتـــ ،،،
نفـس میڪشم
آرام مــی شوم
! تـو بــاش !!!
هـوایـتـــ ! بـویـت !
بـراے زنده مانـدنـم ڪافـــے ستـــ
|
|